گلادياتور
این ماییم و دگر هیچ نیستیم
یک شکلات شروع شد خوشم میاد ترسیده نه آدرسی نه نشونه ای ... آخه کوچولو تو که می ترسی برو با مامان جونت بیا ...... شیر هم بخور که کم نیاری با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم
من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه
خندیدم
گفت دوستیم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ
خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ
یک شکلات شروع شد
من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه
خندیدم
گفت دوستیم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ
خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ
باز هم با هم دوستیم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم
خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمیزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!
گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار یک شکلات میذاشت تو دستم منم یک شکلات میذاشتم تو دستش
باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتامو باز میکردم میذاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم
میگفت شکمو
تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میگذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ
میگفتم بخورش
میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هیچکدومشو نمی خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟
میگفت مواظبشون هستم
میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میذااشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !!
یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بیست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه
می خواد بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم
من که میدونم اون بر نمیگرده
یادش رفت به من شکلات بده
من که یادم نرفته شکلاتشو دادم
تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش
یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت
یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خندیدم
میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره
مثل همیشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچ کدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟
پرسه ایی اغاز کردیم در خیال٬ دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت٬ یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را٬ خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را٬ آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود٬ چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او٬ هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او٬ ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی٬ این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر٬ وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر٬ دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد٬ گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش ......
گفتمش در عشق پا برجاست دل٬ گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل٬ بی تو شام بی فرداست دل
دل زه عشق روی تو حیران شده٬ در پی عشق تو سرگردان شده
گفت .........
گفت در عشقت وفادارم بدان٬ من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان٬ چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من٬ با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده٬ دل زه جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده٬ عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش٬ طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود٬ بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود٬ همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود٬ در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار.....
روزگار اما وفا با ما نداشت٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصَه هجران بود و بس٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود٬ در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود٬ سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست٬ ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست٬ این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت٬ رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است٬ خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد٬ این گدا مشمول آن رحمت نشد٬ آن طلا حاصل به این قیمت نشد
باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره اب گشتم
کم شدم.....
اخر اتش زد دل دیوانه را ......
اخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من .....
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم اشیانت هر کس است .... بعد از این هم اشیانت هرکس است
باش با او یاد تو ما را بس است

| Design By : Night Skin |


